تاريخ : جمعه 19 تير 1405 | 23:03 | نویسنده : یاسین زارعیان

تسهیلگری اجتماع محور (داشته محوری)

نوشته هایی در باره تسهیلگری و رویکرد داشته محور در توسعه محلی به قلم سعید نوری نشاط

بخشی از کتاب «تو» و «بیرون»

یک‌بار جلسه‌ای با گروهی از زنان روستایی داشتم که با هم نان می‌پختند. از کارشان گلایه داشتند. می‌گفتند نان‌پزی آن‌قدر که در ابتدا تصور می‌کردند درآمد ندارد. البته در روستا مشتری داشتند و بسیاری از خانواده‌ها از نان‌هایشان خرید می‌کردند، اما درآمد به اندازه‌ای نبود که انتظارش را داشتند. اعضای گروه دوست داشتند فروش بیشتری داشته باشند.

من هم به عنوان تسهیلگر به این فکر می‌کردم که چگونه می‌توانم کمکشان کنم تا ارزیابی دقیق‌تری از کار و کسب‌شان داشته باشند و بتوانند با هم تصویر روشن‌تری از «تو»ی کارشان ببینند.

پیشنهاد کردم که همراه من سوار یک هلی‌کوپتر شوند. اول برایشان توضیح دادم که هلی‌کوپتر چیست. خندیدند. بعد گفتم اگر با هم سوار هلی‌کوپتر شویم، شاید بتوانیم روستای خودمان را بهتر ببینیم. البته منظورم این بود که در ذهنمان سوار هلی‌کوپتر شویم. بالاخره پذیرفتند.

همه با هم سوار شدیم. از خلبان خواستم کمی بالا برود؛ آن‌قدر که بتوانیم همه روستا را ببینیم. بعد پرسیدم: «حالا که روستا را از بالا می‌بینید، به نظرتان چند خانه در روستا هست؟»

با هم حدس زدند و تعداد تقریبی خانه‌ها را گفتند. بعد گفتم: «حالا دقیق‌تر نگاه کنید. از میان این خانه‌ها، چند تا ممکن است نان شما را بخرند؟»

شروع کردند به حساب و کتاب کردن. در بهترین حالت دیدیم که حدود نیمی از خانه‌های روستا مشتری نان آنها هستند. وقتی همه چیز را با هم جمع زدیم، روشن شد که حتی اگر همین مشتری‌ها هم ثابت بمانند، درآمدشان خیلی بیشتر از این نخواهد شد.

بعد از خلبان خواستم کمی بالاتر برود تا روستاهای اطراف را هم ببینیم. از آن بالا مشخص شد که در نزدیکی، فقط دو روستای دیگر قرار دارد. درباره آنها هم با هم صحبت کردیم. زنان گفتند ممکن است بعضی از مردم این دو روستا نان آنها را بخرند، به‌ویژه پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها. خودشان گفتند که تا آن زمان اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودند.

بررسی کردیم. یکی از آن دو روستا نانوایی داشت، اما روستای دیگر نانوایی نداشت و ممکن بود مشتری شود، هرچند بسیاری از خانواده‌ها در آنجا هم خودشان نان می‌پختند. باز هم با هم حساب و کتاب کردیم. درآمد کمی بیشتر می‌شد، اما هنوز خیلی چشمگیر نبود. تازه باید هزینه بسته‌بندی و حمل‌ونقل را هم در نظر می‌گرفتیم.

باز از خلبان خواستم بالاتر برود. وقتی بالاتر رفتیم، مرکز بخش هم دیده می‌شد. زنان گفتند تنها جایی که ممکن است بتوانند در آنجا نان بفروشند، بازارچه هفتگی است که سه‌شنبه‌ها برگزار می‌شود. پیشنهاد دادند که اگر دوشنبه‌ها نان بیشتری بپزند، شاید بتوانند تعدادی نان در بازارچه بفروشند.

دوباره حساب و کتاب کردیم. درآمد بیشتر می‌شد. حتی بعضی از زنان گفتند ممکن است فروشندگان داخل بازارچه که تمام روز مشغول کارند، از نان آنها بخرند. حالا لبخندهای کوچکی روی چهره‌ها دیده می‌شد. با این حال هنوز احساس می‌کردند که حتی با فروش در روستاهای اطراف و بازارچه هفتگی هم به رضایتی که در ذهن داشتند نمی‌رسند.

گفتم از خلبان بخواهیم باز هم بالاتر برود.

این بار یک شهر بزرگ هم در دوردست دیده می‌شد. زنان شروع کردند به پچ‌پچ کردن. یکی از آنها گفت که فروش نان در آن شهر می‌تواند خیلی خوب باشد و حتی یکی از اعضای گروه قبلاً تجربه فروش نان در شهر را داشته است. اما اضافه کرد که نان روستایی را به همان شکل معمول نمی‌خرند.

یکی گفت شاید بهتر باشد اندازه نان کوچک‌تر شود.

دیگری گفت می‌توانند در آن سبزی‌های کوهی یا سبزی‌های معطر بریزند تا نان طعم متفاوتی پیدا کند.

کم‌کم صحبت به بسته‌بندی و حمل‌ونقل هم کشید.

همان زنی که تجربه فروش در شهر را داشت گفت یکی از اقوامشان در شهر مغازه‌ای دارد و شاید بتواند در فروش کمک کند. به این ترتیب گفت‌وگوها ادامه پیدا کرد و کم‌کم ایده‌های تازه‌ای شکل گرفت.

در واقع با بالا رفتن و فاصله گرفتن، قصد داشتم کمک کنم که بازار کار و کسب‌شان را در مقیاس بزرگ‌تری ببینند. تمرین ساده‌ای بود، اما کمک کرد قدم‌به‌قدم از نزدیک‌ترین حلقه شروع کنند و بعد آرام‌آرام دایره دیدشان را بزرگ‌تر کنند.

البته می‌شد از روش‌های دیگری هم برای فاصله گرفتن و از دور دیدن استفاده کرد. اما در آن لحظه مهم این بود که بتوانند با هم کمی از موقعیت خود فاصله بگیرند و درباره بازار کارشان گفت‌وگو کنند. برای من، این تجربه نمونه‌ای ساده از به‌کارگیری «تو» و «بیرون» در یک کار و کسب کوچک روستایی بود.

آمارگیر وبلاگ



  • دانلود فیلم
  • '